

تبلیغات
وبلاگ من
لوگوی وبلاگ
بایگانی
¯ نویسنده
مصطفی (41)
¯ موضوعات
دلتنگی (24)
حرف دل (13)
پاسخ به نظرات دوستان (1)
عمومی (2)
¯ آرشیو
فروردین 1388 (1)
مهر 1387 (1)
اسفند 1386 (1)
آبان 1386 (3)
دی 1385 (1)
مهر 1385 (2)
شهریور 1385 (3)
تیر 1385 (3)
خرداد 1385 (2)
اردیبهشت 1385 (4)
فروردین 1385 (1)
اسفند 1384 (2)
بهمن 1384 (4)
آذر 1384 (1)
آبان 1384 (5)
مرداد 1384 (3)
تیر 1384 (3)
خرداد 1384 (1)
¯ صفحات
لینكدونی
لینكستان
خبرنامه
نظرسنجی
جستجو
لوگوی دوستان
موسیقی وبلاگ
آمار وبلاگ
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
ایحاد صفحه : - ثانیه
افراد آنلاین:
نفر


نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین 1388 و ساعت
05:34 ب.ظ
توسط : مصطفی

دلتنگی های مرا کسی باور نمی کند
اشک های من دگر اثر نمی کند
نمی دانم برای چه زنده ام ؟
اکنون که دلم به تنهایی عادت نمی کند !!!
...
* قسمتی از اشعار در دوران خدمت سربازی *
نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر 1387 و ساعت
02:10 ق.ظ
توسط : مصطفی
نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند 1386 و ساعت
02:02 ق.ظ
توسط : مصطفی

وقتی رفتی زمستان بود ...
برف می آمد ،
یادت هست ؟
هنوز جای پایت روی برف ها مانده ...
انگار برف ها نمی خواهند آب شوند !!!
نمی دانم چرا هرچه چوب در این آتش می گذارم ...
و هر چه به آتش نزدیک می شوم ...
هنوز احساس سرما می کنم !
انگار دلم یخ زده زندگی ...
همیشه به من می گفتی ...
برای شعر گفتن دنبال قافیه نباش !
شعر نو بگو ...
برای دلت !
هنوز قاب عکست به من لبخند می زند ...
وقتی رفتی دلم ترک نخورد !
ذره ، ذره شد !
هنوز ناز نگاهت روی آینه مانده ...
هرگز این تنهایی را باور نکردم ،
هر جا که رد پایت بود آمدم ..
ولی انگار همیشه...
چند لحظه قبل رفته بودی ...
نمی دانم وقتی می رفتی ...
پشت سرت را نگاه می کردی یا نه ؟
وقتی رفتی خداحافظی نکردی ،
شاید روزی بازگردی ،
انتظار برگشتنت مرا می کشد ...
1386/7/20
نوشته شده در سه شنبه 1 آبان 1386 و ساعت
07:10 ق.ظ
توسط : مصطفی
هر لحظه ای از بی تو بودن
تکرار خاطرات است
و برای فراموش کردن خاطرات
راهی نیست جز از حرکت ایستادن زمان
من خنجر خود را کشیده ام
برای جنگ با زمان
اما با کشتن هر لحظه
لحظه ای دیگر متولد می شود
و هر لحظه با خاطرات تو ضربه ای به من می زند و میمیرد
جای ، جای این بدن
از زخم بی تو بودن خط خطی است
و نیست کسی که مرهمی بگذارد
بر این خط ها
و من در لحظه ای
بدون تو
با خاطرات تو
با ابن زخم ها
جان خواهم داد
و زمان ،
آن لحظه را فراموش خواهد کرد
و به سراغ فرد دیگری می رود
1386/6/29
نوشته شده در سه شنبه 1 آبان 1386 و ساعت
07:10 ق.ظ
توسط : مصطفی
وقتی پاهایت ...
قدم به قدم به من نزدیک می شود ...
وقتی نگاهت ...
بوسه ، بوسه بر جایگاه چشمانم می زند ...
وقتی قلبت ...
لحظه، لحظه بر اندام من ضربه می زند ...
وقتی گرمای وجودت ...
ذره ذره ی تن مرا می سوزاند ...
از من مخواه فراموشت کنم ...
مگر می شود تو را کنار زد؟
مگر می شود ...
تکه ای از وجودم را دور بیاندازم ؟
چگونه توان گفتن حرفی را داری ...
که من حتی ...
طاقت فکر کردنش را هم ندارم!
مگر نمی دانی ...
اگر اسم مرا از دفتر خاطراتت ،
خط بزنی ...
تمام زندگی مرا...
با آزروهایش ،
خط خطی می کنی !
غروب غم انگیز من نباش ...
ای طلوع زندگی من ...
قلب تکه تکه ام را ...
به تو می سپارم ...
چون دیگر چینی بند زن ...
سالهاست که از این مسیر عبور نمی کند...
شاید هرگز فکر نمی کرد ...
اینجا...
قلبی خواهد شکست !
85/11/9
نوشته شده در سه شنبه 1 آبان 1386 و ساعت
07:10 ق.ظ
توسط : مصطفی
![]()
وقتی دلم بهانه ات را می گیرد ...
از قصه چشمانت برایش می گویم ............!!!
اما ...
وقتی یادت درون سینه ام آتش می گیرد ...
چه كنم ؟ !!!
هر چه از خاطراتت درون سینه ام می گذارم ....
بیشتر گُر می گیرد .............................
هنوز هم با لطیف ترین احساسات دوستت دارم
نوشته شده در چهارشنبه 27 دی 1385 و ساعت
06:01 ق.ظ
توسط : مصطفی

از تمام این دنیای پوشالی ...
تنها یک خاطره مانده است برای من
یک تصویر ، یک لحظه ، یک کلمه
می دانی ؟ ...
حتی طاقت تکرارش را نیز ندارم!
اگر اکنون کنار من بودی اشک هایم را پاک می کردی ؟
چه می گفتی برای دلداریم ؟... برای بند زدن این دل شکسته ؟
برای جبران لحظات از دست رفته ... تا کی کنارم می ماندی ؟
دست های تنهایم را با دستانت می گرفتی ؟
اجازه هست ؟...
اجازه هست یک دل سیر برایت گریه کنم ؟ ... آن هم در آغوشت ؟؟؟
وقتی از مرز چشمانت می گذرم ...
انگار از مرز هستی گذشته ام !
وقتی برای بودنت چشمانم بهانه می گیرد ...
نگاهت را به کدام سو می گریزانی ؟
یاد قولی که دادیم باش :
یا تو .......... یا هیچکس
29/7/1385
نوشته شده در یکشنبه 30 مهر 1385 و ساعت
10:10 ق.ظ
توسط : مصطفی

باز هم دلم بی تو در سیاهی غرق است ...
قدری از سپیدی هایت را به من ببخش
در این نا امیدی ها ، برای نفس کشیدن هم که باشد ...
کمی از زندگی را به من هدیه کن
بگذار اشک هایمان برای شادی ریخته شوند ...
نه اینکه بر سر خاکم غرق اشک شوی!
نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1385 و ساعت
03:10 ق.ظ
توسط : مصطفی

زندگی را با چشمان تو دیدم
در حصار غم انگیز آرزوها
عشق را با تو احساس کردم
در پشت لطافت نگاه ها
مهربانی را با لبخند تو آموختم
در گرمی پنهانی خنده ها
می شود با تو بود ، در تو محو شد
در بطن ناله های این عذاب ها
هرگز تنها نگذاشت ، تنهائیت مرا
در تمام کابوس های نیمه شب ها
23/6/85
نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور 1385 و ساعت
06:09 ق.ظ
توسط : مصطفی

سلام زندگی ...
نمی دانم من خودم را گم کرده ام ...
یا تو مرا در این شلوغی رها کرده ای !
نمی دانم در کدامین خیابان زندگی ...
و در کدامین کوچه پس کوچه هایش آواره گشته ام ...!
وقت آمدن هیچکدامشان تابلوی بن بست را نداشتند ...
پس چرا انتهایشان دیواری به بلندای غصه هایم می بینم؟
زندگی را دوست داری؟
با من یا بدون من؟
ای کاش از من ستاره های شب را می خواستی ...!!!
ولی من فقط ستاره های چشمانت را می خواهم ...!
این چه آتشی است ؟
چرا می سوزاند ولی نمی کشد ؟
چرا نمی شود در دل کوچکت که به وسعت زندگیست ...
دریچه ای یافت ؟؟؟
کلید قلبت را کجا گذاشته ای ؟
نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1385 و ساعت
11:09 ق.ظ
توسط : مصطفی
بازم سلام
و بازم اومدم تا واستون آپ کنم
این شعر رو من خیلی وقت پیشا نوشته بودم
شاید یکی دو سال پیش ، که یهو چشم افتاد بهش چون این روزا حس و حال شعر نوشتن نیست اینو می زارم براتون فعلا با این سر کنید تا بعد.
***

یادت هست آنروز را که گفتی دوستت دارم؟
و آن لحظه چه زیبا بود ...
ولی امروز که در کنار من نیستی
اشکهایم آن لحظه را به تصویر می کشند
و تو در صدای گریه ام فریاد می زنی ...
دوستت دارم !!!
و آن لحظه دوباره برای من تداعی می شود
آنروز من خودم را در آیینه چشمهایت می دیدم
من در آن مکان زیبا چیزی جز عشق ندیدم ...
که در نگاهت غرق شده بود
و تو خیره به من ...
نگاه هایمان گره خورده ...
دست هایمان در دست هم ...
و پیش به سوی خوشبختی قدم بر می داشتیم
همراه من بیا و هیچ وقت دستم را رها نکن
که بدون تو این راه پایان ندارد .............
نوشته شده در شنبه 4 شهریور 1385 و ساعت
01:08 ق.ظ
توسط : مصطفی
به نام آن که هستی بخش هستی ست ز هستی اش دو عالم عین مستی ست
سلام به همه ی دوستان و یاران پایاپای نگاه
خب این ترم با همه ی خوشی ها و تلخی هایی که داشت تموم شد و ترم تابستون اومد.
از نتیجش که اصلا راضی نیستم تازه یه درسم افتادم! چی درسی؟ روم نمیشه!
آخه کی رو دیدید که درس معارف رو بیافته؟ چند شدم؟ اینو دیگه اصلاً نمی گم. حالا اعتراض و نویشتیم، تا ببینیم چی میشه.
بقیه درس ها پاس شد. بعضی ها خوب بعضی ها هم یه کمی ناخوب.
از 21 واحد این ترم بیست و نیم واحد پاس شد. ترم تابستون هم شروع شدو رفتیم سر کلاس خیلی سخته تو تابستون با این حجم از درس ، درس خوندن یعنی هفته ای 1 روز کلاس اونم 12 ساعت !!! تا حالا نشده بود 7 صبح برم دانشگاه 7 شب ازش بیام بیرون!
از حال من که اصلا نپرسین که این روزا حال خوشی ندارم !
انگار همه دنیا علیه من قیام کردند ...
به هر حال از همه شما که میان سر می زنید و شعرامو می خونید بی اندازه ممنونم ، امیدورام که همتون موفق باشید و به اون چیزی که می خواین برسید.
همونطور که گفتم این روزا اصلا حالم خوب نیست و نمی تونم از خودم واستون شعر بنویسم ، واسه همین هم یه شعر از آقای کاهه واستون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.
تا پست بعدی خدانگه دار همتون ... مواظب خودتون هم باشید.

همیشه دلم می خواس
بهم بگی دوسم داری
وقتیكه پیش منی
سر روی شونم بزاری
همیشه دلم می خواس
كه بی قرار من باشی
اََََگرم زمستونم
تنها بهار من باشی
همیشه دلم می خواس
ناز نگامو بكشی
روی بوم آرزوت
عكس چشامو بكشی
همیشه دلم می خواس
غرق محبتم كنی
از عذاب بی كسی
منو راحتم كنی
همیشه دلم می خواس
اسم منو صدا كنی
هر كسی غیر منو
به عشق من رها كنی
همیشه دلم می خواس
با هم دیگه بریم سفر
دورشیم از این آدما
نمونه از ما یه اثر
همیشه دلم می خواس
تو رویاهات جا بگیرم
یه جوری نیگام كنی
كه از نگاهت بمیرم
همیشه دلم می خواس
واسم ستاره بچینی
وقتی كه تنها شدم
تنهائیهامو ببینی
همیشه دلم می خواس
دست توی دستام بزاری
واسه یكبارم شده
هم پای چشمام بباری
همیشه دلم می خواس
برات عزیزترین باشم
میون این همه غم
پناه آخرین باشم
امّا تو نیستی و دل
بد جوری غرق خواستنه
می دونم نیستی و باز
دوباره وقت باختنه .
نوشته شده در سه شنبه 27 تیر 1385 و ساعت
10:07 ق.ظ
توسط : مصطفی

هیچ وقت مثل الان اینقدر دلم برات تنگ نشده بود بانوی من!!!
شاید منظورم تو شعرم نباشه
اینا فقط کلماتیه که از ذهنم داره رد میشه و پشت سر هم قرار میگیره ...
***
ای کاش می دیدی زنجیزهای گران را
که چگونه مرا در بر گرفته اند
و دست و پای زدنم را
در مردابی تاریک...
ای کاش هر آنچه در خواب میبینم
و هر آنچه فکر می کنم
بدانی ...
ای کاش
بوسه های فرشتگان در صبح
که بر غنچه می زنند
تا پایان روز
جایشان می ماند...
ای کاش خورشید
در پی ماه نمی گشت
تا شب برای عاشقان
می ماند و نمی رفت...
بازگشت به زندگی عادی
سخت تر از مردن است
و
تمنای کردن ذره ای لبخند
سخت تر از زندگی...
شاید زندگی
به سادگی چیندن گلی باشد
و دوست داشتن
به بلندای آسمان
و مرگ به سادگی
نگاه کردن آبیه آسمان ...
اکنون که به تو فکر می کنم
به هویت خود نمیرسم!
شاید تو فراتر از منی
و شاید در فرشتگان
نمی شود
هویت زمینی ها را جست...!!!
نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر 1385 و ساعت
09:06 ق.ظ
توسط : مصطفی

سلام
خوبی ؟
آره درست شنیدی
می خوام برم سفر دور دنیا!!!
نه عزیزم نمیشه!
باید تنها برم!!!
تو باید همین جا سر جات بمونی!
ای بابا نمیشه دیگه!
چرا؟
چون تو دنیای منی !!!
حالا واستا یه چرخ دورت بزنم!
نوشته شده در یکشنبه 4 تیر 1385 و ساعت
07:06 ق.ظ
توسط : مصطفی

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
روی میزت راه میهی؟
میشود وقتی مینویسی
دست چپت توی دست من باشد؟
اگر خوابم برد
موقع رفتن
جا نگذاری مرا روی میز!
از دلتنگیت میمیرم.
وقتی نیستی
میخواهم بدانم چی پوشیدهای
و هزار چیز دیگر.
تو بگو
چطور به خودم و خدا
کلافه بپیچم
تا بیایی؟
خندههای تو
کودکیام را به من میبخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دستهای تو
اعتمادی که به انسان دارم
...
چقدر از نداشتنت میترسم
بانوی من!
حاضرم همهی دنیا را
ساکت کنم
تا تو در آغوشم آرام بخوابی.
حالا تب تنت را
ببوس روی تن من.
مثل بازی آب و خاک
لجوج و تمامخواه
به تنت بپیچم؟
مثل برکهای زلال
در آغوش زمین
جایی برای خودم
دست و پا کنم؟
خب حالا مرا ببوس
مثل نیلوفر آبی.
موهام خیس خیس است.
بپیچمش به انگشتهای تو؟
نمیدانم.
میخواهم بیایم توی بغلت.
با لباس بیایم؟
نمیدانم.
میخواهم شروع کنم به بوسیدنت.
تا همیشه؟
...
صبح که چشم باز کنم
موهام فرفری شده
این را میدانم.
جاذبههای تو
تمام نمیشود
تمام میشوم در آغوشت
و باز به دنیا میآیم
با همین تولد مکرر
بهخاطر دوباره دیدنت
میچرخم و میبوسم و نگاهت میکنم
...
چند بار دیگر
زمین دور خورشید بچرخد
و من خیال کنم هنوز نچرخیدهام؟
آنقدر آرام بوسیدمت
که خدا هم نفهمید
و خوابش برد
دنبال دستهات میگشتم.
تو گم شده باشی
مرا صندلی
به تمدن باز نمیگرداند.
...
گاهی خیال بودهام
گاهی توهم
گاهی تجردی تنها
میان آدمها
سایهای از خودم
که دنبال تو میگشته.
(شعر از عباس معروفی)
نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد 1385 و ساعت
02:06 ق.ظ
توسط : مصطفی
تقدیم به خاطره ی عزیزم

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه ، بگذار زین دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو ، می خواهم
بدوم در میان صحراها
سربکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو ، می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری ، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
( فروغ فرخزاد- اسیر، 1325 )
نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد 1385 و ساعت
05:06 ق.ظ
توسط : مصطفی
نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385 و ساعت
07:05 ق.ظ
توسط : مصطفی

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك می زنه
حسرت داشتن تو ،پیر شده ، عینك می زنه
صورتم سرخ شده بود ،اما حالا كبود شده
جدایی یه عمر داره توی اون چك می زنه
اونی كه من نمی خواستمش ولی منو می خواست
منو می بینه یه وقت ، دوباره چشمك می زنه
یادته مشروط دوست داشتن تو شدم یه عمر ؟
هنوزم كامپیوتر داره برام تك می زنه
حالا كه گذشت و رفتی و منم تموم شدم
مث تو كی آدمو جای عروسك می زنه ؟
دیشب از خواب پریدم خوب شد ، آخه دیدم یكی
داره به ماشین تو ، هی گل میخك می زنه
تو كه تنها نبودی ،یكی پیشت نشسته بود
بگذریم این دل من همیشه با شك می زنه
اونی كه بهم می گفت دوست دارم دوسم نداشت
دیده بودم واسه ی دختره سوتك می زنه
باورت می شه هنوز عاشقتم اون روز خوب
دل هنوز واست « تولدت مبارك » می زنه
تو زیاد دوسم نداشتی ، خوب مقصر نبودی
كی میاد امضا زیر قول یه كودك می زنه ؟
نه كه بچه ها بدن ، پاك و زلاله قلبشون
ولی نبض عقلشون یه قدری كوچك می زنه
فكر نكن فقط تویی رسمه یه وقتا حوصله
میره آسمون ، خودش رو جای لك لك می زنه
دختر همسایه مون ، نمی دونه دوس نداری
داره دور قاب عكست گل و پولك می زنه
نه كه فكر كنی به تو نظر داره ، می كشمش
مثلا داره رو زخمام گل پیچك می زنه
كارش این نیس ، طفلكی شب تا سپیده می شینه
گل و بوته و شكوفه روی قلك می زنه
راستی من چرا تو نامم اینا رو به تو می گم
نمی گم گوشای رؤیام دیگه سمعك می زنه
جز واسه نوار تو كه توش صدای نازته
به نفس هام طعم عطر سیب قندك می زنه
نامه مو جواب نده ،دوسم نداشته باش ولی
نذا اصلا نزنه قلبی كه اندك می زنه
پیش هیچ كسی نرو ، حلقه دس كسی نكن
چون گناهه ، من هنوز دلم برات لك می زنه
(مریم حیدرزاده ، یا تو یا هیچ کس)
نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1385 و ساعت
01:04 ق.ظ
توسط : مصطفی
در آپدیت قبل دوستی ناشناس کامنتی گذاشت که گفت:در مورد چیزی که خیلی وقته از بین رفته یعنی عشق چیزی ننویسم!
من برام فقط یک سوال پیش اومده اینجا!
دوست عزیز آیا شما می دونی عشق چیه ؟
اون نظر و دیدی که شما به عشق داری نسب به دید و نظر من زمین تا آسمون فرق داره
شاید خیلی ها فکر کنن منظور من از عشق حتما یک فرد و شخص هست.
چون دلم نمی خواد در این مورد صحبت کنم چیز بیشتری نمی گم.
صحبتی هم برای دوستان عزیزی هم که میان لطف می کنن و نظر می زارن دارم راستش برای من اصلا مهم نیست که حتما پای هر پستم تعداد زیادی نظر باشه من واسه دل خودم اینجا می نویسم چون تو این دنیا فقط یه وبلاگ واسم مونده که حرف دلمو بهش می زنم دوستانی که میان نظر میدن و انتظار دارن که من هم بیام در وبلاگشون نظر بزارم شرمتدشونم چون وقت این کارو ندارم البته به وبلاگشون سر می زنم.
به جان، جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی، کاش
یکی از آرزوهای تو باشم!
یا علی
نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1385 و ساعت
01:04 ق.ظ
توسط : مصطفی

در كوی محبت به وفایی نرسیدیم
رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم
هر چند كه در اوج طلب هستی ما سوخت
چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم
با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز
چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم
گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات
چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم
بی مهری او بود كه چون غنچه ی پاییز
هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
ای خضر جنون ! رهبر ما شو كه در این راه
رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم
شفیعی کدکنی ( زمزمه ها)
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 و ساعت
11:04 ق.ظ
توسط : مصطفی
من و شعر و جوبار
رفتیم و
رفتیم،
به آنجا رسیدیم آنجا که دیگر،
نه جاپای کس بود و
نه آشنا بود.
درختان به آیین دیگر،
و مرغان به آیین دیگر،
صدایی که می آمد از دور،
صدای خدا بود،
رها بود.
به هنگام پرواز
از روی باغی به باغی،
کسی زیر بال پرستو و
پروانه ها را،
نمی کرد تفتیش،
شقایق،
زطوفان نمی گشت خاموش،
چراغش همیشه پر از روشنا بود.
نمی دانم آنجا کجا بود،
نمی دانم آنجا کجا بود.
(شفیعی کدکنی ، بوی جوی مولیان)
نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1385 و ساعت
08:04 ق.ظ
توسط : مصطفی
به خدا همیشه از خدا می خوام
لحظه ی جداییمون سر نرسه
تا همیشه پا به پای هم باشیم
اما این كوچه به آخر نرسه
نگو تا ابد باید تنها باشم
آرزو های منو ازم نگیر
من می خوام، با تو باشم، با خود تو
عشق من، عشقمو دست كم نگیر
عشقمو دست كم نگیر
این همه شادابی یه روزی حروم میشه
كوچه هم تموم نشه عمرومون تموم میشه
تا ابد با من باش همه ی هستی من
هستیمو ازم نگیر حرف رفتنو نزن
این همه شادابی یه روزی حروم میشه
كوچه هم تموم نشه عمرومون تموم میشه
تا ابد با من باش همه ی هستی من
هستیمو ازم نگیر حرف رفتنو نزن
نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1384 و ساعت
04:03 ق.ظ
توسط : مصطفی
تو مانند شكوفه ی درختی هستی كه من برای چیدنت انگشتانم را به سویت روانه كردم ولی ناگهان بادی آمد و زندگی را ازمن گرفت . . .
زندگی را ازمن گرفت . . .
زندگی را ازمن گرفت . . .
زندگی را ازمن گرفت . . .
نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384 و ساعت
07:03 ق.ظ
توسط : مصطفی
کنار آشیانه تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند : به خاطر چه زنده ای ؟
و من برای زندگی ترا بهانه می کنم
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1384 و ساعت
08:02 ق.ظ
توسط : مصطفی
-« به كجا چنین شتابان!»
گَوَن از نسیم پرسید.
-« دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟»
-« همه آرزویم، اما
چه كنم كه بسته پایم ... »
-« به كجا چنین شتابان؟»
-« به هر آن كجا كه باشد بجز این سرا سرایم.»
-« سفرت به خیر! اما، تو و دوستی خدا را
چواز این كویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شكوفه ها، به باران
برسان سلام ما را.»
(شفیعی كدكنی، در كوچه باغ های نیشابور)
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1384 و ساعت
01:01 ق.ظ
توسط : مصطفی
دوباره خزون اومد، نم نم بارون می زنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کی و گرفتی زیر بارونای پاییز؟
می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره
خرونم داره می ره نموند برگی رو درختا
من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه
به خدای آسمونا عشقت از یادم
نرفته
می خوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون
نیایی با خاطراتت سر می زارم به بیابون
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1384 و ساعت
06:01 ق.ظ
توسط : مصطفی
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
از دیده ام ، که دَم به دَمش کار شست و شوست
حافظ
نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1384 و ساعت
08:01 ق.ظ
توسط : مصطفی
شکست عهد منو گفت هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
نوشته شده در جمعه 18 آذر 1384 و ساعت
01:12 ق.ظ
توسط : مصطفی
اونی که مدعی بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفتو تو این بی راهه ها
ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه ......... دل رو سوزوندی
آه .......... چرا نموندی
من و هر ثانیه و جنون تو
واسه من همین خیالت هم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون به هم نمیرسه
با حریر پیله های کاغذی
واسه من جادرو ابریشم نکن
من به پروانه شدن نمیرسم
حرمت فاصله مونو کم نکن
آه ......... دل رو سوزوندی
آه .......... چرا نموندی
نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان 1384 و ساعت
09:11 ق.ظ
توسط : مصطفی
- سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود..
پسرک از شادی تو پس خود نمی گنجید... راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..دلش واسش یه ذره شده بود..تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن...
دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت: من دیرم شده زودی باید برم خونه...
همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت..
پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد...
دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببنید...
پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...
خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد .... دخترک هراسان و دل نگران بود...در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود.. هوا دیگه داشت کمکم سرد میشد وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد..
پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت.
دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود... لبخندی زد و به روی خود نیاورد...چند دقیقه ای را با هم سپری کردن و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........ کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود...
نوشته شده در سه شنبه 24 آبان 1384 و ساعت
08:11 ق.ظ
توسط : مصطفی
دلم تنگ است این شبها یقین دارم كه می دانی
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی كه دردم را تو می دانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مركب عشقم چنین آهسته می رانی
تپش های دل خستم چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن
چه فرقی می كند اما تو كه این را نمی دانی
نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1384 و ساعت
11:11 ق.ظ
توسط : مصطفی
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
نوشته شده در شنبه 21 آبان 1384 و ساعت
11:11 ق.ظ
توسط : مصطفی
همه خوش دلند که مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
نوشته شده در شنبه 21 آبان 1384 و ساعت
11:11 ق.ظ
توسط : مصطفی
نوشته شده در جمعه 14 مرداد 1384 و ساعت
04:08 ق.ظ
توسط : مصطفی
سلام به همه روز مادر و زن رو یه همه مادرا تبریک می گم انشاالله سایشون هزار سال رو سر ما بمونه
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد 1384 و ساعت
02:07 ق.ظ
توسط : مصطفی
گفتی از عشقم حذر کن
چه بد کردم؟ نکردم
یادمو از سر به در کن
چه بد کردم؟ نکردم
روز اول گفته بودی
ولی از تو نشنیدم
توی آینه ی دیروز
کاشکی فردا رو می دیدم
با تو عشق آمد و گم شد
هر چه بو د زیرو زبر شد
لحظه ها خالی و خسته
زندگی بیهوده تر شد
گفتی از عشقم حذر کن
چه بد کردم؟ نکردم
فکر آزار و خطر کن
چه بد کردم؟ نکردم
عشق اولین تو بودی
با تو من عشق و شناختم
ای تو عشق آخرینم
رفتی و درد و شناختم
با تو من عشق رو شناختم
با تو من زندگی ساختم
از کسی گلایه ای نیست
اگه باختم به تو باختم
گفتی از عشقم حذر کن
چه بد کردم؟ نکردم
عشقم و از سر به در کن
چه بد کردم؟ نکردم
هر کسی پس از تو آمد
خلوت منو بهم زد
تو رو باز به یادم آورد
اگه از عاطفه دم زد
هر کسی پس از تو آمد
خلوت منو بهم زد
سرنوشت من نبوده
سرنوشتی که رقم زد
روز اول گفته بودی
ولی از تو نشنیدم
توی آینه ی دیروز
کاشکی فردا رو می دیدم
با تو عشق آمد و گم شد
هر چه بو د زیرو زبر شد
لحظه ها خالی و خسته
زندگی بیهوده تر شد
گفتی از عشقم حذر کن
چه بد کردم؟ نکردم
فکر آزار و خطر کن
چه بد کردم؟ نکردم
گفتی از عشقم حذر کن
چه بد کردم؟ نکردم
عشقم و از سر به در کن
چه بد کردم؟ نکردم
چه بد کردم؟ نکردم
چه بد کردم؟ نکردم
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد 1384 و ساعت
02:07 ق.ظ
توسط : مصطفی

چشانم به روی توست
دستهایم به سوی توست
لبریز از عشقی به بلندی آسمان
آکنده از قلبی به پاکی دریا
نفس هایم بسته است
ولی زنده ام
لبخند تو نفسی است که می آید و می رود
نگاه تو تیری است بر افکار من
صدای تو آتشی است در خرمن عشق من
نا امیدی در من نیست
زیرا تو خود امیدی
امیدی که نا امید نمی کند
هرگز ... هرگز ... هرگز
هرگز ... هرگز ... هرگز
هرگز ... هرگز ... هرگز

*شعر از مصطفی*
نوشته شده در سه شنبه 28 تیر 1384 و ساعت
02:07 ق.ظ
توسط : مصطفی
هرگاه توانستی بوسه بر آتش بزنی و فریاد ماهی ها را بشنوی بدان كه عشق من نسبت به تو تمام
شد.
چندیست كه عشق تو چون خون از رگهای من جاریست و بی عشق تو توانایی زندگی ندارم.
مدتهاست كه در دلم برای خود خانه ای ساخته ای كه به كلی جا برای كل جهان تنگ كرده ای و
خانه ی دل تنها از آن تو گشته.
پرنده ی خیالم هر روز و شب بر روی بام افكار تو بال می گسترد و ماهی اندیشه هایم راضی به
مردن در ساحل عشق تو و شنا نكردن در دریای دیگران است.
هر شب كه ماه با بوسه ای ستارگان را در كنار می گیرد و پروانه در كنار شمع می آرامد...
خیال عشق تو در دریای عشق من همچون كشتی لنگر انداخته و نا خدای دل من خواهان مسافر
بودن كشتی بی انتهای دل توست.
چنان كه نسیم بهاری با بوسه ای راز غنچه را آشكار می سازد آشكاری راز عشق من در گرو
وزیدن عطر نفس توست.
***
كاش می توانستم تو را در نفس كشیدن خود به عمق وجودم راهنما شوم تا از آتشفشان گرمی
كه در درونم از عشق تو جریان دارد و باران آتشی كه در هر نفس در وجودم ایجاد می كنی
پرده بردارم.
***
كاش می توانستم افكار و اشتیاق خود را نسبت به تو در مقابل چشمانت ترشح كنم.
جراتی كو تا ببینم روی تو یا بگردم هر زمان در كوی تو...
نوشته شده در دوشنبه 27 تیر 1384 و ساعت
10:07 ق.ظ
توسط : مصطفی
نفس می کشم و آهی ...
خدای من، عطر تو می آید، همچون همیشه ...
چشمانم به چپ و راست می نگرند، پیدایت نمی کنند ...
و آرام بسته می شوند ...
نفسی عمیق تر ...
آه ...
نزدیک تر حس می کنم ترا ...
چشمانم را باز می کنم ...
نیستی !!! نیستی !!! نیستی !!! ...
پس کجایی معبود من؟ ...
کجایی ؟ ...
دوباره چشمانم ناخداگاه بسته می شوند ...
و نفسی عمیق تر از قبل ...
چه حس عجیبیست ! ...
این عطر تو از وجود من برخواسته ...
دیگر چشمانم را باز نخواهم کرد ...
تو را دیدم، حس کردم ...
آری در قلب خود دیدمت ...
*شعر از مصطفی*
نوشته شده در دوشنبه 27 تیر 1384 و ساعت
04:07 ق.ظ
توسط : مصطفی
نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد 1384 و ساعت
11:06 ق.ظ
توسط : مصطفی